جمعه سی و چهارم

لب بسته ام ز هرچه به جز گفت و گوی تو

دل شسته ام ز هرچه به جز نقش روی تو

گر بگذری ز خاکم و گویی تو را که کشت

فریاد خیزداز کفنم کآرزوی تو

منت ز خضر گو به سکندر کِشد که من

آب حیات جسته ام از خاک کوی تو

دل را ز اضطراب به هر سمت می کشم

مانند قبله یاب که گردد به سوی تو

ترسم به زیر خاک رود آه عاقبت

هم حسرت دل من و هم آرزوی تو





برچسب ها :
امام زمان(عج) ,  شعر امام زمان(عج) ,