تبلیغات
امر به معروف و نهی از منکر - مطالب جمعه های بدون امام زمان(عج)
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
دانشنامه عاشورا
دانشنامه عاشورا
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

جستجو

مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
کاربردی
ابر برچسب ها
جمعه چهلم(آخر)

نه صبر به دل مانده، نه در سینه قرارم
بگذار چو آتش ز جگر شعله برآرم

گر زحمتت افتد که نهی پای به چشمم
بگذار که من چشم به پایت بگذارم

یک لحظه بزن بر رخ من خنده که یک عمر
با یاد لبت خنده کنان اشک ببارم

خجلت کشم از دیده و از گریه ی عمرم
گر پیشتر از آمدنت جان بسپارم

بگذاشته ام بر روی خاک حرمت رو
شاید گنه از چهره بشویی به غبارم

حیف از تو عزیزی که منت یار بخوانم
اما چه کنم جز تو کسی یار ندارم

شامم شده تاریک تر از صبح قیامت
روزم شده بی روی تو همچون شب تارم

ای منتظر منتظران یوسف زهرا
پاییز شده بی گل روِی تو بهارم

دادند مرا دیده که روی تو ببیبنم
بی دیدن رخسار تو با دیده چه کارم؟

مهرت نتوان کرد برون از دل "میثم"
گر خصم دو صد بار کشد بر سر دارم





برچسب ها :
امام زمان(عج) ,  شعر امام زمان(عج) , 
جمعه سی و نهم

فانی ام... آغاز و پایانی ندارم جز خودت

غیر مقدورم که امکانی ندارم جز خودت

سال ها محتاج نانم از تنور خانه ات

از کسی در سفره ام نانی ندارم جز خودت

باز هم دارم غزل ها را بهانه می کنم

قصدی از شعر و غزل خوانی ندارم جز خودت

هر کسی که دل به او بستم دلم را زد شکست

با دل ویرانه خواهانی ندارم جز خودت

یک زمانی هم اگر حرفی ز آبادی شود

در خراب آبادِ دل، بانی ندارم جز خودت

چاره ای کن، غفلتم از تو جدایم کرده است

چاره ای هنگام حیرانی ندارم جز خودت

تا به کی باید باید تو را این قوم انکارت کنند؟

مثل یعقوبم که برهانی ندارم جز خودت

پاره کردم این گریبان را بدانی عاشقم

بهرِ کس پاره گریبانی ندارم جز خودت

از گناهانم پشیمانم، نگاهم کن کریم

 مقصدی از این پشیمانی ندارم جز خودت

بین خلوتگاه قبرم شک ندارم آخرش

فاتحه خوانی و مهمانی ندارم جز خودت

در قیامت هم بهشت من تویی یابن الحسن

خوب می دانی که رضوانی ندارم جز خودت

آرزویم کربلا رفتن به همراه شما است

همسفر در کوی جانانی ندارم جز خودت

مادرت در پشت در فرمود مهدی جان بیا...

...منتقم بر زخم پنهانی ندارم جز خودت





برچسب ها :
شعر امام زمان(عج) ,  امام زمان(عج) , 
جمعه سی و هشتم

دلم گرفته شبیه هوای بارانی

قنوت اشک دلم ربنای بارانی

نشانده است فراغت مرا به خاک سیاه

به گِل نشانده مرا جمعه های بارانی

به حرمت لب خشک حسین رحمی کن

به چشمهای ترِ این گدای بارانی

بساط گریه فراهم شده میان دعا

دو قطره اشک حقارت دعای بارانی

دل سیاه مرا نیز می برد معراج

نوای روضه و این های های بارانی

چه داغ ها که به قلب رباب زد باران

به خیمه ها چو نشد باز پای بارانی

دعا نکرد مگر؟ پس چرا نباریدی!؟

گرفت داخل خیمه عزای بارانی





برچسب ها :
امام زمان(عج) ,  شعر امام زمان(عج) , 
جمعه سی و هفتم

مشکل گشا بیا همه محتاج چاره اند

تو  آفتاب  و  کلّ عوالــم  ستاره اند

یابن الحسن حُسین زمان باغبان دین

بی تو گـــل و بــــهار دچار شراره اند

وقتی تو حاکمی همه محکوم حیریتیم

وقتی تو ناظری همه محو نـــــظاره اند

آنانکه خفته اند به خاک از فراق تو

یومِ ظهور طالبِ عمر دوبـــــاره اند

مولا تویی امیر تویی حکمران تویی

فرمانروا تویی دگران هیچ کاره انــد

قربان ذوالفقارِ کجت راست قامتــا

انصارِعشق منتظر یک اشاره انــــد

تاریخ پیر گشته ولی جای شکوه نیست

یـــــــــاران شیرخوار تو در گاهواره اند





برچسب ها :
امام زمان(عج) ,  شعر امام زمان(عج) , 
جمعه سی و ششم

تمام نامه ی عمرم سیاه گردیده

که شغل روز و شب من گناه گردیده

برای اینکه بیایم به توبه ای سویت

دو چشم ناز و قشنگت به راه گردیده

امان ز لحظه ی غفلت که شاهدم هستی

دو چشم تو، به گناهم گواه گردیده

هر آنچه خرج نمودی ک بنده ات گردم

ز بی لیاقتیِ من تباه گردیده

بیا و مشکل من را تو با اجل حل کن

که این گدای حرم بی پناه گردیده

من از نگاه کبودی، دلم پریشان است

عذاب من ز شرار نگاه گردیده

بیا به پای دل من بزن تو زنجیری

بگو که دست مرا عاقبت تو می گیری





برچسب ها :
شعر امام زمان(عج) ,  امام زمان(عج) , 
جمعه سی و پنجم

خدا کند به سر این انتظارها برسد

زمان مرگ خزانِ بهارها برسد

نشد اگر برسم من به پای بوسی تو

خدا کند که از آن سو غبارها برسد

توجهی ، نظری ، گوشه چشمی ای آقا

یکی به داد دل بی قرارها برسد

خدا کند خبر همسفر نداشتن تو

به گوش پر ز هیاهوی یارها برسد

به سوی منزل و مقصد بدون یاری تو

گمان نمی کنم آخر که بارها برسد

غروب جمعه تو را خوانده ایم و فردا صبح

دوباره هر که رود تا به کارها برسد

بمان كه شاید اویسی كه وقت كم دارد

برای دیدنت از این دیارها برسد

سحر ندارم و باید دعا کنی که دلم

به میهمانی شب زنده دارها برسد

گنهکاری من را ببخش جان "حسین"

همیشه رحمت شه بر ندارها برسد

دلم عجیب دوباره محرمی شده آقا

خدا کند که سبو بر خمارها برسد

اگر که عمر وفایم نکرد پای تو کاش

شبی چو رهگذری بر مزارها برسد





برچسب ها :
شعر امام زمان(عج) ,  امام زمان(عج) , 
جمعه سی و چهارم

لب بسته ام ز هرچه به جز گفت و گوی تو

دل شسته ام ز هرچه به جز نقش روی تو

گر بگذری ز خاکم و گویی تو را که کشت

فریاد خیزداز کفنم کآرزوی تو

منت ز خضر گو به سکندر کِشد که من

آب حیات جسته ام از خاک کوی تو

دل را ز اضطراب به هر سمت می کشم

مانند قبله یاب که گردد به سوی تو

ترسم به زیر خاک رود آه عاقبت

هم حسرت دل من و هم آرزوی تو





برچسب ها :
امام زمان(عج) ,  شعر امام زمان(عج) , 
جمعه سی و سوم

وقتی شکست شیشه ی عمر وصال من

زد آسمان ، قرعه ی هجران به فال من

شکوه کنم اگر ز تو رزقم حرام باد

خون دلی که می خورم از غم ، حلال من

تو همنوای خسته دلان بودی آن زمان

وقتی کسی نبود کمی فکر حال من

کیشم مکن ز خویش ، ز من پر زدن مخواه

محتاج بام کوی تو گردیده بال من

ای چشمه ها که آینه ی ماه می شوید

عکس جمال اوست در اشک زلال من

تیر نگاه چشم سیاه تو کافی است

با تیغ ابروان مکن عزم قتال من

نام آوران قسم به عشق ، که این افتخار بس

سینه زنم ، کبودی سینه مدال من 





برچسب ها :
شعر امام زمان(عج) ,  امام زمان(عج) , 
جمعه سی و دوم

خدا کند که بهار رسیدنش برسد

شب تولد چشمان روشنش برسد

چو گرد بر سر راهش نشسته ام شب و روز

به این امید که دستم به دامنش برسد

هزار دست پر از خواهشند و گوش به زنگ

که آن انارترین روز چیدنش برسد

چه سالها که درین دشت ، خوشه چین ماندم

که دست خالی شوقم به خرمنش برسد

بر این مشام و بر این جان چه میشود یارب!

نسیمی از چمنش بویی از تنش برسد

خدای من دل چشم انتظار من تا چند

به دور دست فلک بانگ شیونش برسد؟

چقدر بر لب این جاده منتظر ماندن؟

خدا کند که از آن دور توسنش برسد





برچسب ها :
امام زمان(عج) ,  شعر امام زمان(عج) , 
جمعه سی و یکم

لحظه ها را متوسل به دعاییم بیا
سالیانی ست که دل تنگ شماییم بیا

وسعتت در دل این ظرف  نشد جا ماندیم
تشنه از حسرت رویت لب دریا ماندیم

چشممان خشک شد از وسعت این بی اَبی
و  نداریم دگر طاقت این بی اَبی

در قنوت دلمان خواهش باران داریم
ندبه خوانیم و تمنای بهاران داریم

پس ببار ای پسر حضرت باران  بر ما
که ترک خورده زمین از اثر این گرما

دامن دشت شده سفره ی  راز دل ما
داغ الاله نشانی ز نیاز دل ما

ما که در راه تو عمریست تمامی گردیم
گردبادیم و به دنبال شما می گردیم

چند جمعه دلمان را سر راهت  آریم
تا بدانی که تمنای وصالت  داریم

شهرمان را ز رخ چون  قمرت  روشن  کن
کوچه ها را  پر  از نسترن و سوسن کن

اسمان خواهش یک جرعه نگاهت دارد
نه   که ما فاطمه  هم  چشم  به راهت دارد





برچسب ها :
امام زمان(عج) ,  شعر امام زمان(عج) , 
جمعه سی ام

عمری به انتظار نشستم نیامدی
چشم از همه به غیر تو بستم نیامدی

ای مایه امید بشر، رشته امید
از هرکسی بجز تو گسستم نیامدی

ای خضر راه گمشدگان در مسیر عشق
چشم انتظار هرچه نشستم نیامدی

ای سرو سرفراز گلستان زندگی
دیدی مگر حقیرم و پستم نیامدی

گفتی دل شکسته بود جای من فقط
این دل به خاطر تو شکستم نیامدی

عمری در آرزوی تو آخر شد و هنوز
در آرزوی روی تو هستم نیامدی

مست گناه، مرد حقیقت نمی شود
دیدی همیشه غافل و مستم نیامدی

زندان تن کلید ندارد به غیر مرگ
چون از رگ حیات نرستم نیامدی





برچسب ها :
امام زمان(عج) ,  شعر امام زمان(عج) , 
جمعه بیست و نهم

تمام راه ظهور تو با گنه بستم
دروغ گفته ام آقا كه منتظر هستم

كسی به فكر شما نیست راست می گویم
دعا برای تو بازیست راست می گویم

اگرچه شهر برای شما چراغان است
برای كشتن تو نیزه هم فراوان است

من از سرودن شعر ظهور می ترسم
دوباره بیعت و بعدش عبور می ترسم

من از سیاهی شب های تار می گویم
من از خزان شدن این بهار می گویم

درون سینه ما عشق یخ زده آقا
ت تمام مزرعه هامان ملخ زده آقا

كسی كه با تو بماند به جانت آقا نیست
پس برای آمدن این جمعه هم مهیّا نیست





برچسب ها :
امام زمان(عج) ,  شعر امام زمان(عج) , 
جمعه بیست و هشتم

حق دوباره کرمی کرد که بیدار شوم

با نگاه تو گل فاطمه هشیار شوم

از ازل گر دل من بر تو ارادت کردست

مادرت خواست که من بر تو گرفتار شوم

همۀترس من از باقی عمرم این است

باز بر پیش نگاه تو گنهکار شوم

به خدا حاجتم از سفرۀ زهرا این است

دور از اهل سقیفه به علی یار شوم

حق آن چادر پر وصله و خاک آلوده

محرم اهل کسا با دل بیمار شوم

همچو مقداد هماهنگ شوم با رهبر

جان نثار تو چو میثم به سر دار شوم





برچسب ها :
شعر امام زمان(عج) , 
جمعه بیست و هفتم

 

گفتم به مهدی بر من عاشق نظر کن
گفتا تو هم از معصیت صرف نظر کن


گفتم به نام نامیت هر دم بنازم
گفتا که از اعمال نیکت سرفرازم


گفتم که دیدار تو باشد آرزویم
گفتا که در کوی عمل کن جستجویم

گفتم بیا جانم پر از شهد صفا کن
گفتا به عهد بندگی با حق وفا کن

گفتم به مهدی بر من دلخسته رو کن
گفتا ز تقوا کسب عز و آبرو کن

گفتم دلم با نور ایمان منجلی کن
گفتا تمسک بر کتاب و هم عمل کن

گفتم ز حق دارم تمنای سکینه
گفتا بشوی از دل غبار حقد و کینه

گفتم رخت را از من واله مگردان
گفتا دلی را با ستم از خود مرنجان

گفتم به جان مادرت من را دعا کن
گفتا که جانت پاک از بهر خدا کن

گفتم  ز هجران تو قلبی تنگ دارم
گفتا ز قول بی عمل من ننگ دارم

گفتم دمی با من ز رافت گفتگو کن
گفتا به آب دیده دل را شستشو کن

گفتم دلم از بند غم آزاد گردان
گفتا که دل با یاد حق آباد گردان

گفتم که شام تا دلها را سحر کن
گفتا دعا همواره با اشک بصر کن

گفتم که از هجران رویت بی قرارم
گفتا که روز وصل را در انتظارم





برچسب ها :
امام زمان(عج) ,  شعر امام زمان(عج) , 
جمعه بیست و ششم

 

من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم

دردم این است چرا این همه تنها ماندم؟!

یک نفر نیست به داد منِ تنها برسد؟

در پی «راه بلد» در دل صحرا ماندم

حلّ این مشکل امروز به دست فرداست

چند سالی است که در حسرت فردا ماندم

در حقیقت شده آیا که بپرسم از خود

چه قدَر منتظر یوسف زهرا ماندم؟!

من به دنبال تو امّا تو کنارم هستی

آه ... من با لب تشنه، لب دریا ماندم

چه کسی گفته که تو غایبی آقا؟! غلط است

منِ آلوده در این غیبت کبری ماندم

نوکری روسیهم ... جای تعجّب دارد

با تمام بدی ام باز هم «آقا» ماندم

یا بگویید:«بیا» یا که بگویید: «برو»

خسته ام بس که در این «شاید و امّا» ماندم

پسر فاطمه! نگذار که ناکام شوم

جلوه کن منتظر جلوه ی طاها ماندم

کربلا ... پای پیاده ... چه قدَر می چسبد

من که امسال هم از کرب و بلا جا ماندم





برچسب ها :
شعر امام زمان(عج) ,  امام زمان(عج) , 
جمعه بیست و پنجم

این چه حالیست که این دیده پریشان باشد؟

همه جا در پی دیدار هراسان باشد

از کنار دل من دیر سفر کن که دلم

چون غبار قدمت بی تو پریشان باشد

از تصدق به گدایت نظر لطف نما

شاهد فقر دلم خشکی چشمان باشد

من که این گونه نبودم تو خودت می دانی

بی کس و یار شدم درد فراوان باشد

چه کنم بهر ظهورت نشدم باعث خیر؟

تا به کی سائل تو در پی عصیان باشد؟

مپسند این همه عمرم به گنه صرف شود

عمر من بهر تو ای یوسف قرآن باشد

کو مناجات شب و شور و نشاط سحری؟

کو دگر دیده که در هجر تو گریان باشد؟

باز آن حال و هوا را به دلم برگردان

که دلم ساکن وادی شهیدان باشد

ما ز دیدار رخ رهبر خود مست توایم

پیر ما همنفس پیر جماران باشد





برچسب ها :
شعر امام زمان(عج) ,  امام زمان(عج) , 
جمعه بیست و چهارم

ماه زمزم، قبله ی کعبه، کجا دورت بگردم

در حرم یا مروه یا کوه صفا دورت بگردم

سر به قربانگه برم تا جان کنم قربانی تو

روی در مشعر کنم یا در منی دورت بگردم

در کنار حِجر زیر ناودان گریم زهجرت

یا که آیم در مقام و با دعا دورت بگردم

از حَجَر گیرم سراغت یا که از رکن یمانی

یا کنار زادگاه مرتضی دورت بگردم

لب بشویم از گلاب و سوره ی اقرأ بخوانم

در جوار مکّه یا غار حرا دورت بگردم

روی آرم در مدینه بر سر قبر پیمبر

یا که بر گِرد مزار مجتبی دورت بگردم

سوی شهر کاظمین آیم و یا پویم نجف را

یا کنم چون نی نوا در نینوا دورت بگردم

همچو جابر پیرهن را جامه ی احرام سازم

دور قبر خامس آل عبا دورت بگردم

سالها دور تو گشتم ماه رویت را ندیدم

تا ببینم ماه رویت را کجا دورت بگردم

سینه دارالزّهد و قلبم را کنم دار الولایه

در حریم قدس مولایم رضا دورت بگردم

ای خوش آن روزی که رو آرم به صحن عسکریّین

تا که در سراب سُرّ مَن را دورت بگردم

«میثم» از خون جگر بر صفحه ی صورت نوشته

عمر طی شد یوسف زهرا بیا دورت بگردم





برچسب ها :
امام زمان(عج) ,  شعر امام زمان(عج) , 
جمعه بیست و سوم

در حسرت تو خون شده چشم نگارها

ای انتظار آخر چشم انتظار ها

ای آشنا تر از همه، این دیده کور باد

نشناخته اگرچه تو را دیده بارها

خار طمع به چشم و به پا ریسمان ترس

افتاده ایم بی تو در این گیر و دارها

جز اشک ناشیانه و جز آه پشت آه

دیگر چه چشم داشتی از تازه کارها!؟

کار دل از ترحم دلدار هم گذشت

زنگار بسته آینه جای غبار ها

پاییزمان شدند و گلاویزمان شدند

سرمی رسند بی تو یکایک بهار ها

مشتی پیاده در دل این جاده مانده ایم

رحمی به ما نکرد کسی از سوار ها

دل کاش جز مسیر تو راهی بلد نبود

شد درد سر برای من این اختیار ها

تاری ز موی یار دل زار را بس است

این ما و این گلوی مهیای دارها

برگرد!  تا به دور تو گردم مرید وار

در دور نامرادی این روزگارها





برچسب ها :
امام زمان(عج) ,  شعر امام زمان(عج) , 
جمعه بیست و دوم

این چنین احساس کردم بین رویا بار ها

 میزنم بوسه به دست و پایت آقا بار ها

 خواستم تا محض یار تو شوم اما نشد

 سبز شد در پیش رو اما اگرها بارها

 علت تب کردنم درد فراغت بود و بس

 بین بستر می کنی من را تماشا بارها

 با چنین وضع وخیم و رو به قبله بودنم

 حال من را میشوی هر روز جویا بارها

 ای طبیبی که به دنبال مریضت می روی

 با وجودی که مرا کردی مداوا بارها

 کور بودم که تو را نشناختم عیب از من است

شد حجاب دیدن من معصیت ها بار ها

 این همه گفتی که دور معصیت را خط بزن

 من ولیکن می کنم امروز و فردا بارها

 کشتی انس مرا طوفان شهوت غرق کرد

ریخته بار مرا در قعر دریا بارها

جنس نامرغوب بیخ ریش صاحب می شود

روی دستم مانده حالا بارها

بارهایم را خریدی ای خریدار کریم

مادرت بس که سفارش کرد من را بارها

چشم پوشی از گناهان معنی اش این است که

با تغافل می کنی با من مدارا بارها

روزی ام کن بار دیگر کربلا را ای کریم

 آنکه امضا کردی تو نامه ام را بارها





برچسب ها :
امام زمان(عج) ,  شعر امام زمان(عج) , 
جمعه بیست و یکم

تا که باشد جگری پای تو فریادی هست

ما خرابیم ولی مجلسِ آبادی هست

سردیِ دوریِ تو گرم شود می آیی

به زمستان بنویسید که مُردادی هست

گیرم از یادِ همه رفته ای اما سوگند

سالها پیشِ تو از گریه یِ ما یادی هست

کربلا هایِ مرا داد امامِ هشتم

کربلا هست اگر پنجره فولادی هست

سینه ات سوخته و سینه یِ ما هست کبود

می شود مثل تو هر کَس که در این وادی هست

گوشه یِ چشم شما زخم شد و می گِریی

تا بدانیم همه حضرتِ سجادی هست

مادرت در وسطِ روضه تان خورد زمین

تا که گفتند در این قافله نوزادی هست

نام زینب به لبت می رسد و می میرم

حرف ناموس شما هست اگر دادی هست

 





برچسب ها :
امام زمان(عج) ,  شعر امام زمان(عج) , 
جمعه بیستم

از بس یقین کنم که مرا دوست داری ام

باور نمی کنم که به خود واگذاری ام

هرکس رسید حال دلم را گرفت و رفت

آیا تو هم بدست بلا می سپاری ام

تکذیب می کنند غلامِ تو را ولی

تأیید می کنی و ز غم باز داری ام

هرگز مباد من ز ولایت جدا شوم

تدبیر توست سِیرِ ولایت مداری ام

من مانده ام چگونه تشکر کنم ز تو

کردی قبولِ مرحمتت دستِ یاری ام

شاید مرا بخاطر جدّت خریده ای

مرثیه خوانِ داغ تو با اشک جاری ام

من زیر بار منّت دونان نمی روم

عمری غلام حلقه بگوش ، افتخاری ام

رو می زنم بدست کریمت شبانه روز

تا دم به دم ز اَبرِ کرامت بباری ام

یک لحظه از نگاه تو غافل نمی شوم

تا با دو چشم خویش کنی سر شماری ام

من وامدار اَبروی پیوستة توأم

ترکم مکن که زنده به این وامداری ام

ای اعتبار من به جز این در کجا رَوَم

هرجا روم ملازم بی اعتباری ام

تا با توأم نوای حسین است بر لبم

بی کربلای دوست محبّ شعاری ام

با این همه عطای تو احساس می کنم

من ماندم و خطای من و شرمساری ام





برچسب ها :
امام زمان(عج) ,  اشعار امام زمان(عج) , 
جمعه نوزدهم

به شوق صبح و سحر، شام تار هم خوب است

برای گریه شدن آبشار هم خوب است

تمام هفته خطا و غروب جمعه دعا

 کمی خجالت از این انتظار هم خوب است

اگر چه لایق وصل تو نیستیم آقا

 ولی کشیدن ناز نگار هم خوب است

گمان کنم که نمی بینمت، بگو غلط است

 امید دادن این بی قرار هم خوب است

کسی به فکر شما نیست، همه خوبند

 ملال نیست دگر، کار و بار هم خوب است

مرا ببند که من جای دیگری نروم

 برای عبد فراری حصار هم خوب است

هوای شهر بد و گریه سخت و حال بد است

کمی هوا وسط این غبار هم خوب است

اگر نشد برسم من به پابوسی تو

 برای این دل من وصف یار هم خوب است

برای اینکه به دست آورم دلت را من

 قسم به فاطمه داغدار هم خوب است

مرا ببخش به دردت نخورد نوکریم

 که بخشش دل این شرمسار هم خوب است

اگر که پای رکابت نشد شهید شوم

 برای کشتن ما زلف یار هم خوب است

اگر اجل به وصالت مرا مجال نداد

 امید آمدنت بر مزار هم خوب است




برچسب ها :
شعر امام زمان(عج) ,  امام زمان(عج) , 
جمعه هجدهم

 مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا
گاهی غبار جاده ی لیلا، کنی مرا

کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست
قطره شدم که راهی دریا کنی مرا

پیش طبیب آمده‌ام، درد می‌کشم
شاید قرار نیست مداوا کنی مرا!

من آمدم که این گره ها وا شود همین
اصلا بنا نبود ز سرت وا کنی مرا

حالا که فکر آخرتم را نمی­کنم
حق می­دهم که بنده دنیا کنی مرا

من، سالهاست میوه ی خوبی نداده‌ام
وقتش نیامده که شکوفا کنی مرا

آقا برای تو نه ! برای خودم بد است
هر هفته در گناه، تماشا کنی مرا

من گم شدم ؛ تو آینه‌ای گم نمی‌شوی
وقتش شده بیائی و پیدا کنی مرا

این بار با نگاه کریمانه‌ات ببین
شاید غلام خانه زهرا کنی مرا





برچسب ها :
شعر امام زمان(عج) ,  امام زمان(عج) , 
جمعه هفدهم

مى شود فرصت دیدار مهیّا حتماً

بد به دل راه مده مى رسد آقا حتماً

اى كه دنبال دواى غم هجران هستى

مى شود درد نهان تو مداوا حتماً

اگر امروز نشد بوسه به دستش بزنیم

وعده ى ما همه افتاده به فردا حتماً

ثمر گریه ى ما خنده ى روز فرج است

آن زمان مى شكفد خنده به لب ها حتماً

دورى غیبت طولانى و تأخیر ظهور

امتحانى است براى همه ى ما حتماً

كار ما منتظران چیست؟ امید و تقوا

غم نخور مى شود آخر گره ها وا حتماً

هركه در زمره ى ما منتظران مى باشد

مى كند تا به ابد پشت به دنیا حتماً

انبیاء منتظر آمدنش مى باشند

مى رسد پشت سرش حضرت عیسى حتماً

كاش باشیم و ببینیم كه روز رجعت

مى سپارد عَلَم خویش به سقّا حتماً

زره شیر خدا بر تن و شمشیر به دست

مى رسد منتقم حضرت زهرا حتماً

انتقام دَرِ آتش زده را مى گیرد

و به آتش بكشد آن دو نفر را حتماً





برچسب ها :
شعر امام زمان(عج) ,  امام زمان(عج) , 
جمعه شانزدهم

 

چشم من در پی دیدار تو سرگردان است

و سرا پای وجودم ز غمت حیران است

خبر از حال تو آقا كه ندارم هرگز

لااقل از تب تو دیده ی من گریان است

به كجا خیمه زدی یوسف گم گشته من

بنگر از دوری تو حال دلم  ویران است

گوشه چشمی كن و این سائل خود را دریاب

كه نگاه تو به این قلب سر و سامان است

خوشبحال شهدا، یك شبه ره را رفتند

هركه شد همسفر تو، سفرش آسان است

روضه هایی كه به هر شام و سحر می خوانی

چون شرر بر جگر عالمیان سوزان است






برچسب ها :
امام زمان(عج) , 
جمعه پانزدهم

خدا کند به سر این انتظارها برسد

زمان مرگ خزانِ بهارها برسد

نشد اگر برسم من به پای بوسی تو

خدا کند که از آن سو غبارها برسد

توجهی ، نظری ، گوشه چشمی ای آقا

یکی به داد دل بی قرارها برسد

خدا کند خبر همسفر نداشتن تو

به گوش پر ز هیاهوی یارها برسد

به سوی منزل و مقصد بدون یاری تو

گمان نمی کنم آخر که بارها برسد

غروب جمعه تو را خوانده ایم و فردا صبح

دوباره هر که رود تا به کارها برسد

بمان كه شاید اویسی كه وقت كم دارد

برای دیدنت از این دیارها برسد

سحر ندارم و باید دعا کنی که دلم

به میهمانی شب زنده دارها برسد

گنهکاری من را ببخش جان "حسین"

همیشه رحمت شه بر ندارها برسد

دلم عجیب دوباره محرمی شده آقا

خدا کند که سبو بر خمارها برسد

اگر که عمر وفایم نکرد پای تو کاش

شبی چو رهگذری بر مزارها برسد






برچسب ها :
امام زمان(عج) ,  شعر امام زمان(ع) , 
جمعه چهاردهم

وقتی شکست شیشه ی عمر وصال من

زد آسمان ، قرعه ی هجران به فال من

شکوه کنم اگر ز تو رزقم حرام باد

خون دلی که می خورم از غم ، حلال من

تو همنوای خسته دلان بودی آن زمان

وقتی کسی نبود کمی فکر حال من

کیشم مکن ز خویش ، ز من پر زدن مخواه

محتاج بام کوی تو گردیده بال من

ای چشمه ها که آینه ی ماه می شوید

عکس جمال اوست در اشک زلال من

تیر نگاه چشم سیاه تو کافی است

با تیغ ابروان مکن عزم قتال من

نام آوران قسم به عشق ، که این افتخار بس

سینه زنم ، کبودی سینه مدال من 






برچسب ها :
امام زمان(عج) ,  شعر امام زمان(عج) , 
جمعه سیزدهم

 غم فراق تو اصلاً برام كم نگذاشت

لبم كه خواست شكایت كند دلم نگذاشت

همیشه درددلم با تو نیمه كاره گذشت

لبم كه باز شد این دفعه گریه ام نگذاشت

زمانه باعث هجران نشد، خودم شده ام

گناه كارىِ هر روزه ى خودم نگذاشت

مرا ببخش كه از دورى ات نمى میرم

سرم دوید بسویت ولى پرم نگذاشت

اگر كه دیر رسیدم پرم وبالم شد

كمىِ فرصت دورى راه هم نگذاشت

به هركسى كه به فكرم رسید رو زده ام

ولى براى وساطت كسى قدم نگذاشت

به من نخواسته دادى، نگفته بخشیدى

بزرگوارى تو فرصت قسم نگذاشت

همیشه زودتر از در زدن درى وا شد

مرا نگاه كریمت معطّلم نگذاشت

قرار بود كه قهرت مرا بسوزاند

دوباره سایه ى گلدسته ى حرم نگذاشت






برچسب ها :
شعر امام زمان(عج) ,  امام زمان(عج) , 
جمعه دوازدهم

 

گفتم: این رسم وفا با من مهجور نبود

گفت: این عشق تو با شکوه تو جور نبود

گفتمش: کورشد این چشم و جمال تو ندید

گفت: می‌دید اگر چشم دلت کور نبود

گفتم: افتاده‌ام از خواب و خوراک از پی تو

گفت: کس در طی این مرحله مجبور نبود

گفتم: آواره‌ی صحرا شده‌ام در طلبت

گفت: اینقدر ره منزل ما دور نبود

گفتم: ای یار مرنجان دل ما را ز فراق

گفت: قدر دل من، قلب تو رنجور نبود

گفتمش: خانه‌ی دل منتظر مقدم توست

گفت: هر بار که من آمده ام نور نبود

گفتم: ای شاه، شب و روز دعا گوی توأم 

گفت: کی بنده دعا کرد که ماجور نبود

گفتم: ای خسرو شیرین دهنان تلخ مگوی

گفت: شعر تو بود، لحن من اینجور نبود






برچسب ها :
امام زمان(عج) ,  شعر امام زمان(عج) , 
جمعه یازدهم


این چنین بر دلم افتاد ... به امّید خدا ...
... غم نخور ... می رسد امداد به امّید خدا

چه قدَر عقده در این سینه ی ما جمع شده
عقده ها می شود آزاد به امّید خدا

دل ما که به خدا تنگ شده، منتظریم
تا که از ما بکند یاد به امّید خدا

با دعای «فرج» و «ندبه» ی او مأنوسیم
کِی اثر می کند «اوراد» به امّید خدا ؟

باید از گندم بد بوی گنه دور شوم
تا شوم یار قلمداد به امّید خدا

گِره از کار گِره خورده ی ما باز شود
فرصتی می شود ایجاد به امّید خدا ...

... که به دست پسر فاطمه بوسه بزنیم
یک به یک با همه اولاد به امّید خدا

خبر آمدنش را همه جا پخش کنید
می رسد لحظه ی میعاد به امّید خدا

منتقم می رسد و روز ظهورش حتماً
می شود فاطمه دلشاد به امّید خدا

حرم خاکی خورشید و قمرهای بقیع
عاقبت می شود آباد به امّید خدا

مثل مشهد وسط صحن بقیع نصب کنیم ...
... دو سه تا پنجره فولاد به امّید خدا

لذتی دارد عجب تا که به ما می گوید:
آفرین! دست مریزاد! .... به امّید خدا ...

.... وعده ی بعدی ما «شارع بین الحرمین«
دم بگیریم همه با «لک لبّیک حسین«






برچسب ها :
امام زمان(عج) ,  شعر امام زمان(عج) , 


تعداد صفحات : 2

 | 1 |  2 |